تبليغاتX
Midnight sun

< و تو چون مصرع شعري زيبا،سطر برجسته اي از زندگي من هستي >

باغ بی برگی من...
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم سرنوشت درختان باغمان تبر است...
+ تاريخ 90/09/28ساعت 11 PM نويسنده ندا |



ازوقتی رفتی..


همیشه...


همیشه یک جای کارها می لنگد...




پ.ن:غم دوری از چشات دلمو می لرزونه

       بی ستاره شدمو هیچ کسی نمیدونه...

+ تاريخ 90/08/24ساعت 6 PM نويسنده ندا |


نشسته ام روی صندلی،

لباس مشکی برتنم،

روی صورتم خط های ناهماهنگ سرخورده اند و پایین آمده اند

پای راستم را انداخته ام روی پای چپم

دست راستم راگذاشته ام روی دست چپم،


همه جا آرام است

همه جاسوت و کور است،


دارم گریه میکنم

کنار تابوت


به مرگ آرزوهایم...

+ تاريخ 90/07/30ساعت 10 PM نويسنده ندا |



دارم توی تاریکی دست و پا میزنم؛


بیا و تکلیفم را روشن کن...



پ.ن:میدونم حالت خوبه و خیلی رو به راهی...

پ.ن:بغض من باعث میشه نیشت وا شه...

+ تاريخ 90/07/07ساعت 7 PM نويسنده ندا |

 

 

من از جنس حوا هستم

 

اما..

 

بعید میدانم تو آدم باشی...

 

 

+ تاريخ 90/06/20ساعت 8 PM نويسنده ندا |